© 2017 by Elham Yaghoubian

  • White Twitter Icon
  • White Facebook Icon
  • White Instagram Icon

 دلخسته

مانده تر از شب پیش چشم ها را از هم می گشاید. با دیدن روشنایی روز قلبش فرو می ریزد. چشمانش را پشت ساعدش پنهان می کند. اما خورشید انوارش را از  گوشه و کنار به صورت اش می‌ساید. رو اندازش را تا روی چشم‌ها بالا می‌کشد اما خورشید دست بردار نیست. گویی با او سر شوخی دارد. خسته می‌شود. رو اندازش را کنار می‌زند و با غیظ می‌گوید: «نمی تونستی دیرتر خودنمایی کنی؟

با اکراه از جا بلند می‌شود. جلوی آینه می‌ایستد و چنان در عمق چشمان سیاهش غرق می‌شود که همه‌ی آنچه می‌بیند نقطه‌ای سیاه می شود

چرا باید انقدر بد اقبال به دنیا بیایی؟ میمردی بهتر نبود تا گردن کج کنی، نه بشنوی و مجبورشی تحمل کنی؟ دیگه چی از تو باقی مونده؟ تو که می‌گفتی گرفتن خون بها یعنی خوردن خون…دیدی عاقبت خون خوار پدر شدی؟ دیدی چه ارزان خونش رو فروختی؟ “صدای مادر به خود می آوردش.  «بلند نمی شی دختر؟ مگه نمی‌خوای دنبال کار بری؟»خود را از عمق آینه بیرون می‌کشد

«چه دل خوشی داره. فکر می‌کنه کار منتظر من نشسته.» 

 با عجله لباس‌هایش را می‌پوشد. خودش را بر انداز می‌کند. باید مرتب و برازنده باشد.

آسمان آفتابی است. روز در یک حرکت پر شتاب و مردم در تکاپو. همه چیز گواه یک روز است همانند روزهای دیگر. نشانی محل کار را بخوبی می‌شناسد. ساختمان مورد نظر کمی با بنیاد شهید فاصله دارد. در طول شش ماه گذشته بارها به بنیاد مراجعه کرده است. چه قدر زیر پایش نشسته بودند تا راضی شود از تسهیلاتی که بنیاد برای خانواده‌های شهدا قايل شده استفاده کند. برایش آسان نبود از مرگ برادرش نفعی ببرد اما بالاخره قبول کرد که گاهی جبر زمانه قدرتش بر خواسته‌ی دل می‌چربد.چادری که کنار در ورودی به او می‌دهند، پوشیده است. در حالی که تلاش میکند چادر را روی سرش نگه دارد پشت میز در برابر مرد میانسال  که او را حاجی می‌نامند می‌ایستد. تقاضایش را با اکراه بیان می‌کند. مرد که چشمانش نقطه‌ی دیگری را نگاه می‌کند جواب می‌دهد «خواهر برو با مردت بیا. »منظورش را متوجه نمی‌شود.

«گفتم برو با مردت بیا».

به خودش می‌پیچد. با ترس می‌گوید: «من و مادر و خواهرم تنها هستیم. نه همسر دارم، نه پدر و نه برادر.» چشمان فندقی حاج آقا به او خیره می‌شود. چشم‌ها او را می‌ترساند

هر بار از کنار بنیاد شهید میگذرد قلبش به تندی می زند. حال به مقصد رسیده. آنجا به خانه خرابه شبیه است. کثیف، به هم ریخته و تاریک. اما تامل نمی‌کند. مهم آن است که او را استخدام کنند. هنوز در جایش ننشسته که سوال‌های پی در پی به او هجوم می‌آورند. به وضوح می‌بیند که پرسش کننده بی توجه به جواب‌های او سراپایش را برانداز می‌کند. در خودش جمع می‌شود. نگاه سنگین است و سنگینی آن باری است مضاعف بر دل او. برای گرفتن نشانی با محل دوم تماس می‌گیرد. صدای مردی مسن را از پشت خط تشخیص می‌دهد.

ببین خانم، من فروشنده می‌خوام. یه فروشنده‌ی جوون و خوش برو رو و خوش زبون. اگه فکر می‌کنی با مشخصاتت نمی‌خونه بی خود وقت خودت و من و هدر نده

حرفی برای گفتن ندارد. بدون کلامی ارتباط را قطع می‌کند. به برادرش فکر می‌کند و به غیرتی که حصاری به دور زندگیش کشیده و نو جوانی او را محدود کرده بود. به قصد نشانی بعد حرکت می‌کند. به آگهی‌های استخدام در دستش نگاه می‌کند. صدای فریاد معترضانه ای او را از جا می‌پراند.

“هی عوضی. این کثافت ها را بزن تو.”

قلبش فرو می‌ریزد. همیشه دیدن بسیجی‌ها با آن قیافه عبوس لرزه به اندامش می‌اندازد. بدون درنگ روسری‌اش را جلو می‌کشد. دست‌هایش می‌لرزند. حوصله ی دردسر دیگری را ندارد.

از من می ترسی؟ از خدا بترس هرزه. یالا سوار شو. یه چند روزی که آب خنک خوردی می‌فهمی چطور راه بری تا جوونای مردم را به بیراهه نکشی

 تنها یک کلمه از لبان به هم فشرده اش بیرون می جهد. «مادرم

فریاد می زند: «اگر پدر و مادر داشتی اینطوری تو خیابون نمی‌گشتی.

زبانش بند آمده و به شدت می لرزد. نمی داند چطور خود را از این مخمصه نجات دهد. اشک چشمانش را پر می کند. می ترسد. اگر او را ببرند! هنوز خاطره ی ماجرای دفعه ی پیش آزارش می داد. او را با برادرش دستگیر کرده بودند. به عنوان مسايل منکراتی. تا به سوالهای احمقانه شان مثل مارک یخچال خانه و نام خانوادگی شوهر خاله هر یک جدا گانه جواب دهند و ثابت کنند که خواهر و برادرند مدتی طول کشیده بود. دیگر نمی خواست به منکرات و سلول دسته جمعی ای که در آنجا نگه داشته شده بودندشان فکر کند تا پدرش بیاید و آنها را تحویل بگیرد

.با دیدن رنگ پریده اش لحن بسیجی کمی ملایم شد.

“حواست باشه اینجا بیخود غش نکنی. کسی نیست جمعت کنه. چه قدر پول همرات داری؟”

دستان لرزانش را در جیب هایش فرو می کند. تمام آنچه دارد پنج بلیط اتوبوس است.

 “پول؟”

به سختی می گوید: “ندارم.”

“چشمان بسیجی روی ساعت مچی خیره می شود. “ساعت رو در بیار تا بزارم بری

ساعت را  می قاپد و قبل از آنکه او را به حال خود وا گذارد می گوید: ” دفعه ی دیگه ببینمت به این سادگی نمی تونی قصر در بری”

و او با خود فکر می کند دیگر ساعتی ندارد تا برای آزادی اش ببخشد. زانوهایش قدرت تحمل وزنش را ندارند. با دیدن اتوبوس نیرو می گیرد. بلیط ها را پیدا نمی کند اما راننده نگاهی گذرا به او می اندازد و چیزی نمی گوید. به سختی خود را از میان جمعیتی که در اتوبوس در هم می لولند به جلو می کشد. چهره ی رنگ پریده و حالت نا متعادلش زنی میانسال را وا می دارد تا صندلیش را به او بسپارد. بدون کلامی سنگینی وزنش را در جای خالی رها می کند تا شاید کمی آرام گیرد. جای خالی ساعت بر مچ دستش و یاد پدرش. از اتوبوس که پیاده می شود دنبال جایی می گردد تا ظاهرش را کمی مرتب کند. یک رستوران خلاف جهت توجهش را جلب می کند. روسری اش را مرتب می کند. قسمتی از موهای جلو را از زیر روسری بیرون آورده و آرایش می دهد. گونه هایش را نیشگون می گیرد تا شاید کمی رنگ بگیرد. چند نفس عمیق می کشد و راه می افتد.از پله ها که بالا می رود. زیر لب دعا می خواند. قلبش به سینه می کوبد. پدرش گفته بود “در هر اقدامی اشتیاق لازمه. باید با تمام وجودت بخوای و بعد به سمتش قدم برداری. اگه در درون حس کردی به تو تعلق داره، به اون می رسی”. و او می خواهد حس کند که این بار این شغل به او تعلق دارد. حتی زمانی که که می شنود در کنار کارهای منشی گری باید از مهمانانی که به شرکت می آیند پذیرایی کند ،و  بعد از ساعت کار شرکت، محل را نظافت کند بیشتر حس می کند که این کار به او تعلق دارد. اما گویی دیگری هم به این شغل تعلق خاطری داشته و شاید عمیق تر که قبل از ترک شرکت اطلاع می دهند شخص مورد نظر استخدام شد. نمی داند چرا همیشه یک نفر پیش از او و یا شاید بیش از او به آنچه او می خواهد اشتیاق دارد.در خیابان است. نمی خواهد به خانه بر گردد. تحمل دیدن چشمان پر انتظار مادر را ندارد. خسته و گرسنه است. صدای صاحب خانه در گوشش می پیچد. اگر از عهده ی پرداخت بر نمی آیی، خونه را خالی کن. من هم بدهکارم. روی این پول حساب کرده ام. و مادرش که عاجزانه به صاحب خانه چشم دوخته است در برابر دیدگانش جان می گیرد. چرا به او فرصتی نمی دهند تا خودش را ثابت کند؟ آزادی می خواهد. نفسی فارغ،  زندگی بدون دغدغه،  یا حتی مرگ بدون دغدغه. با غضب دندان هایش را به هم می فشارد. چه فرصت هایی را از دست داده است. کمی جلوتر خیرات پخش می کنند. دستش جلو نمی رود اما هنوز قدمی جلو نرفته بر می گردد و مشتی خرما را در جیبش خالی می کند. باز قدم بر می دارد. بدون امید، بدون هدف. هفته ی پیش بود که به عنوان منشی کاری را شروع کرده بود. رییس شرکت یکی یکی وظایفش را توضیح داده بود. به او گفته بود “اگر همه ی خواسته هایم را اجابت کنی حقوقت را دو برابر می کنم.” تا وقت نهار چند باری به او سرزده بود تا مطمين شود به چیزی احتیاج ندارد. از سویی محبت های رییس امید تازه ای به دلش دمیده بود و از سوی دیگر شک به دلش چنگ انداخته بود. این حس دوگانه تا آخر ساعت کار آرامش نگذاشته بود. آماده ی ترک دفتر بود که به او پیشنهاد داد او را برساند. در جواب رد دعوت اصرار کرده بود و این آخرین روز کار او بود. رییس هم سن و سال پدرش بود. آیا پدرش هم مثل این مردهایی بود که در این مدت با آنها برخورد کرده بود؟

احساس تنفر می کند. حس می کند زندگی با او و خانواده اش به عناد برخاسته. با آنها می جنگد اما یک نبرد یک جانبه. هوا رو به تاریکی است. نمی خواهد به خانه برود. نمی تواند یک شب دیگر چشم بر هم بگذارد تا صبحی بی سرانجام را آغاز کند. کاری که هشت ماه به طور متناوب انجام داده است. از همان زمان که برادرش را  و پس از او پدرش را از دست داد. چه قدر دویده بود و هنوز روی نقطه ی نخست ایستاده بود. شاید هم مادر راست می گفت. باید به تقدیرشان تن در دهند! صدای بوق یک ماشین از پشت سرش او را از جا  می پراند. هنوز به خود نیامده که صدای ترمز کشدار آن را جلوی رویش می شنود و ابهت ماشین آخرین مدل نگاهش را جلب می کند. ماشین دنده عقب به سمت او که حیران در میان خیابان ایستاده بر می گردد. جلوی پای او می ایستد. راننده شیشه را پایین می کشد و با لبخند مرموزی سلام می گوید. چشمان فندقی  را به یاد می آورد. اما لبانش را پیش از این خندان ندیده بود. چشمهایش را روی هم می فشارد. یک لحظه…درنگی کوتاه… و انتخاب و شاید…. به اطرافش نگاه می کند. خیابان خلوت است. دستگیره ی در را می گیرد و بی توجه به درد مذابی که از دل سوخته اش فوران کرده و از دریچه ی کوچک چشمانش سرازیر شده سوار می شود. ماشین سرعت می گیرد و دور می شود

تهران خرداد۱۳۷۸

  • White Twitter Icon
  • Facebook - White Circle
  • Instagram Social Icon