© 2017 by Elham Yaghoubian

  • White Twitter Icon
  • White Facebook Icon
  • White Instagram Icon

کلیک

پشت میز کامپیوتر نشسته ام . پک محکمی به سیگار می زنم و از پنجره به بیرون نگاه می کنم.  چند وقتیست که سیگار نکشیده ام اما امروز یک هوس شدید زیر پوستم، مور مور می‌کرد. به دنبال خبر جدید ، به صفحه ی کامپیوتر نگاه می‌کنم. سیزده پیام شخصی دارم اما هیچکدام پیامی نیست که من انتظارش را می‌کشیدم. چقدر کسانی را که روی این صفحات و شبکه های اجتماعی وقت می‌گذاشتند مسخره می‌کردم و حالا فیسبوک و تویتر و فلیکر، شده‌اند قسمتی  از  زندگی روزانه و شخصی‌ام

تلفن زنگ می‌زند. به صفحه ی موبایلم نگاه می‌کنم. این سومین باریست که رویا امروز با من تماس گرفته است. جواب می‌دهم.  حتی سلام نمی‌کند.

 « می‌پرسد: « خبر تازه‌ای نشد؟

 «.نه»

شوخی می‌کنی؟ دو هفته گذشته. همین الان صفحه ی فیسبوکش رو چک کردم و دیدم چیزی پست کرده. پس معلومه که هنوز زنده است

«.با نیشخندی می‌گویم: «جالبه! این رو‌زها دیگه چیزی رو نمی‌شه پنهون کرد

 به روزی فکر می‌کنم  که برای اولین بار با من تماس گرفته بود. یک سال و هفت ماه پیش. از میان چند درخواست دوستی، این یکی همراه با پیام بود.” سلام، اسمم رابرت است.  کامنت‌های شما را روی صفحه‌ی یکی از دوستان مشترک دیدم و واقعا از طرز فکر شما خوشم آمد. ظاهرا روزنامه نگار هستین.  خوشحال خواهم شد اگر اجازه بدهید من هم به لیست دوستان شما اضافه شوم. من عاشق ایرانم و دوست دارم از شما بیشتر یاد بگیرم

از روی کنجکاوی صفحه‌اش را باز کردم و با دیدن عکسش حس رضایتی در دلم نشست.  «چه خوش

قیافه!» و وقتی خواندم که محل اقامتش لندن است با .تصور داشتن لهجه‌ی انگلیسی، او به نظرم  جذاب تر وسوسه آمیز‌تر رسید

صفحه اش خصوصی بود و چیز بیشتری روی آن نمی‌توانستم ببینم. تصمیم گرفته بودم که در این دنیای مجازی فقط دوستان شناخته شده را راه دهم اما دستم  چند بار به سمت کلیدهای روی کیبورد جلو و عقب رفت و بالاخره درخواست دوستی‌اش را قبول کردم. مهم نبود. هر وقت اراده می‌کردم فقط با یک کلیک می‌توانستم او را از دنیای فیسبوکم پاک کنم همانطور که با یک کلیک ورود او را به دنیای مجازی‌ام خوش آمد گفتم .

«نمی خوای بهش زنگ بزنی؟»

“دیوونه شدی؟ توقع داری بعد از اینکه شش روز گذشته و پیام های من رو جواب نداده بهش  زنگ بزنم؟

با انگشتم روی میز خاک نشسته حرف« ر » را می نویسم و فکر می کنم یا او یک دروغگوی قهار و بیکار بود یا من خیلی ساده لوح. یک ماه پیش بود که تا.چشمهایم را باز کردم آخرین پیام روز بخیرش را مثل هر روز گرفتم و بعد از آن فقط چند پیام سرد بود و بعد سکوت

«.اگر من جای تو بودم بهش تلفن می‌کردم»

.می‌دونم تو اینکار رو می‌کردی. اما من، تو نیستم. حتی الان مطمئن نیستم که این خود من بودم که این بازی رو شروع کردم

«با طعنه می گوید: «حالا اسمش رو گذاشتی بازی؟

شاید نه برای من. ولی مسخره‌ست که بیشتر کسایی که می‌گن از نقش بازی کردن متنفرن، خودشون از بهترین بازیگرای پشت صحنه ان. همیشه می‌گفت، وقتی کسی چیزی رو می‌خواد برای چی باید بازی کنه؟ و فکر می‌کنم، اگر برای من  هم بازی نبود پس چه بود؟ من که می‌دانستم این رابطه راه به جایی  نمی‌برد

«.ممکنه برای کارش دلیل داشته باشه. باید بفهمی موضوع چیه وگر نه از کنجکاوی می‌میری»

!دلیل؟ چه چیزی تو دنیا می‌تونه مردی را که وانمود می‌کرد تو رو بیشتر از هر چیزی تو زندگیش ستایش می کنه متوقف کنه. اونهم اینطور ناگهانی

«.چه کله شقی هستی تو؟ باید ببینی موضوع چیه»

«.بس کن رویا، من دنبال دلیل نمی‌گردم. هیچ چیزی رفتار اون رو توجیه نمی‌کنه»

 یکبار که به خاطر حرفی که حتی یادم نیست چه بود به او انتقاد کردم، از من معذرت خواست و گفت:« اگر یک روز حس کردی که بهت بی‌حرمتی می‌کنم، ترکم کن چون از اون لحظه، دیگه من لیاقت تو رو نخواهم داشت.» اینکار او چه معنایی جز بی حرمتی داشت؟ چرا باید دنبالش می‌دویدم؟‌ یعنی منظورش همین نبود؟

«!هنوز نمی‌تونم باور کنم تو عاشق کسی شدی که اون ور دنیا زندگی می کنه»

رویا را درک می‌کنم. زمانی که ما با هم  آشنا شدیم، من حتی به مخیله ام نمی‌رسید مردی که به اندازه‌ی یک اقیانوس و چند کشور با من فاصله دارد، فکرش شب و روز اینچنین در ذهنم جولان بدهد. زمانی که برای اولین بار خبر را به رویا دادم شوک شد. وقتی از من پرسید: «این مردی که  حتی زیر  نوشته‌های بی مزه‌ی تو به به و چه چه می کنه کیه؟» و من بهش نگاه کرده و جواب دادم: « یک آدم خیلی عزیز تو زندگیم» و بلافاصله با لحن شیطنت آمیزی پرسیدم: «ببخشید …  کدوم پست من به نظر شما بی مزه اومده؟

با چشمانی که از حدقه درآمده بود به من خیره شد. انگار که اصلا  طنز حرف من را نفهمیده. با تعجب پرسید: « و این لبخند مرموز شما معنیش چیه؟

 و من بالاخره با هیجان هر چه در دلم بود برایش گفتم. برایش گفتم که نمی‌دانم این داستان چه طور شروع شد. اولش تنها چند تا لایک بود و یا گذاشتن چند دیدگاه یا یکی دو پیام احوال‌پرسی تا روزهایی که خودم را بی صبرانه در انتظار پیام هایش می‌دیدم . رابطه‌ای که با پیام های پی در پی و شخصی تر،

.پررنگتر شد تا جایی که دیگر به بودنش معتاد شدم

وقتی با نا باوری پرسید:«مگه ممکنه آدم به کسی که تا حالا ندیده اینطور وابسته بشه؟» گفته بودم  وابسته‌ام ولی هنوز نمی‌دونم کجای یک رابطه هستم و برای اینکه قانعش کنم، گفته بودم که چقدر تحت تاثیر دانشش قرار گرفته‌ام. اینکه او از همه چیز اطلاع دارد حتی مواردی که به مملکت من مربوط

می‌شود. گفتم که شیفته‌ی نوشته‌هایش هستم. هر چه می‌نویسد برایم تحسین بر انگیزه و حتی در مواردی که با هم اختلاف نظر داریم، دوست دارم به او و نقطه نظرهایش گوش بدهم و بعد حتی از شکی که گاهی نسبت به هویتش پیدا می‌کردم گفتم. آخر چه طور ممکن بود در جاییکه خیلی از دوستان ایرانیم در لوس آنجلس خبر نداشتند در آن گوشه‌ی دنیا چه می‌گذرد،  یک مرد انگلیسی، تا این اندازه از جزئیات کشور من و فرهنگ من اطلاعات داشته باشد و تازه با آنهمه کار و برنامه در زندگیش، هر روز ساعت‌ها وقتش را با من بگذراند

 او خندید و گفته بود: «ظاهرا به همون دلیلی که تو وقت پر ارزشت رو به جای کارهای مهم، به صحبت کردن با اون می‌گذرونی

صدای رویا‌ست که از سوی دیگر خط تلفن می‌پرسد: “هنوز اونجایی؟ چرا حرف نمی‌زنی؟

 «.هستم»

«خوب چه کار می‌خوای بکنی؟اگر جواب ایمل نمی ده چرا تلفن نمی زنی؟»

«.همه چیز تمومه رویا جون، واقعیت رو باید قبول کرد»

«نمی فهممت. یعنی می خوای به همین سادگی دست بکشی؟ »

هنوز نمی دونم چه کار می‌خوام بکنم ولی من سعی خودم رو کردم. حتی انقدر شخصیت نداشته که جواب  ایمل ها و پیام های منو بده

تو که اینطور طرف رو بردی زیر سوال، از خودت پرسیدی در این مدت، تو چه قدم مثبتی برای این رابطه برداشتی؟

«.جوابی برایش ندارم. «رویا باید برم. بعد باهات صحبت می کنم

.وا، واقعا که زده به سرت» و بعد بدون کلامی تلفن را قطع می کند»

برای صدمین بار صفحه ی فیسبوکش را باز و به آخرین مطلبی که پست کرده نگاه می کنم. یکی از شعرهای مولانا را روی دیوار صفحه‌اش گذاشته. فکر می‌کنم ترجمه‌ی شعرعشق بین باشد.

عشق بین با عاشقان آمیخته

روح بین با خاکدان آمیخته

چند بینی این و آن و نیک و بد

بنگر آخر این و آن آمیخته

شدیدا تحت تاثیر عرفان مولاناست. زمانی که شروع می کند به تحلیل اشعارش، ساکت می‌شوم. دلم می‌خواهد ریز ریز نکاتی که مطرح می‌کند را بشنوم. منی که بین دوستانم به حرافی معروفم، وقتی او حرف می‌زند به دو تا گوش بزرگ تبدیل می‌شوم تا تمام گفته‌هایش را جذب کنم. حتی وقت‌هایی که از موضوع بحث آگاهی دارم، هنوز تفسیر و توضیحات او، من را به وجد می‌آورد. برای من همیشه، ‌ ذکاوت و دانش از جذاب‌ترین شاخصه‌های یک مرد بوده و فکر می‌کنم این لعنتی چه هوشی دارد

داشت در مورد «دوش دیوانه شدم عشق مرا دید و بگفت» با شور و هیجان حرف می زد. خندیم و گفتم:  «می دونی، خوندن اشعار مولانا به فارسی یک چیز

دیگه ست. ابیات منظومند. وقتی اونها را به زبان مولانا می‌خونی، مثل اینه که داری پرواز می کنی. انگار با دو تا بال زاده شدی

یکی از آن شکلهایی که خنده را نمایش می‌دهند برایم فرستاد و نوشت: «دقیقا به همین دلیل گاهی فکر می‌کنم که باید فارسی یاد بگیرم.» و قبل از اینکه به او جواب بدهم ادامه داد. «خیلی دلم می‌خواد این اشعار را به فارسی بشنوم. می خوای در موردش روی ویديو چت بیشتر صحبت کنیم؟

می‌دانستم که این فقط یک بهانه برای برداشتن یک قدم جدید در رابطه است. من خودم  هم چند هفته‌ای بود که منتظر چنین بهانه‌ای بودم. تا این لحظه او برای من تنها یک عکس، یک متفکر و یک کتاب پر از اطلاعات بود و حالا برای بار اول قرار بود ما، رو در روی هم  صحبت کنیم. اولین بار بود که می‌توانستم به چشم‌هایش نگاه کنم. حرکاتش را ببینم، صدایش رو بشنوم و لهجه‌ی انگلیسیش…  با وجودیکه دلم از ذوق مالش می‌رفت مطمئن نبودم چه واکنشی باید نشان بدهم. اما گفتم:  «باشه» و بعد از یک مکث کوتاه ادامه دادم، « یک دقیقه صبر کن

دلم می‌خواست کمی آرایش کنم، یا پیراهنم را عوض کنم. از جا بلند شدم اما بلافاصله سر جایم برگشتم. فکر کردم کارم مسخره است. ساعت تقریبا نیمه شب ما و صبح خیلی زود به وقت او بود. دوباره پشت کامپیوتر نشستم. کش پشت سرم را باز کردم و موهایم را دورم ریختم. لحظه ای بعد رو به روی هم نشسته و به چشم‌های هم نگاه می‌کردیم و هر کدام منتظر دیگری تا سکوت بینمان را بشکند. هر دو اما لبخند می زدیم.

احساس بی تکلیفی می‌کردم. حدس می‌زدم او هم همین حس را دارد. بلاخره گفتم: «می بینم که به شاعر ما خیلی علاقه داری

با صدای بلند شروع کرد به خنده و با لهجه ی شیرینش گفت: “آره، آره. واقعا بهش علاقه دارم و برای میراث معنوی که برامون به جا گذاشته  بهش ارج می‌گذارم» و دوباره سکوت بود. قبل از دیدنش چه غلط پیشبینی کرده بودم که اگر با او مستقیم صحبت کنم حتما نظرم در موردش تغییر خواهد کرد.  او حتی از آنچه من در ذهنم داشتم خواستنی‌تر بود.

«.در حالیکه به او نگاه می‌کردم برایش نوشتم “به نظر نمی‌اومد تا این اندازه خجالتی باشی

«.جواب نوشت: «خجالتی نیستم. ذوق زده ام

.و جواب من یک لبخند رضایت آمیز از اینسوی مانیتور بود

تلفن باز زنگ می خورد و با لگدی من را از گذشته جدا می کند. شماره‌ی مادرم  را روی صفحه تلقن می بینم

«سلام مامان»

«.چرا جواب نمی دی؟ صد بار بهت زنگ زدم»

«.سرم خیلی شلوغه. الان نمی‌تونم حرف بزنم. بهت زنگ می‌زنم»

صبر کن، صبر کن. تو که ماشالا همیشه مشغولی. قبل از اینکه قطع کنی، این پسره رو که نسرین خانم معرفی کرد رو اینترنت پیدا کردی؟ 

.دسته مویی را که دور انگشتام پیچ داده‌ام، می کشانم

«.نه»

ادامه می دهد: «نسرین خانم می‌گفت شما دو تا خیلی به هم میاین. انگار خدا شما دو تا رو برای هم آفریده

چشم‌هایم را روی هم فشار می‌دهم و می‌گویم: «مامان، چند بار باید بگم از این بازی‌ها و معرفی‌ها متنفرم؟ می‌شه خواهش کنم دست از سرم برداری؟

.نسرین خانم گفت«….. اما قبل از اینکه بتواند شروع به تعریف از شایستگی های اقا کند صحبتش را قطع می‌کنم

«.می دونم. از همه‌ی داشته‌هاش هم با خبرم اما من علاقه ای به ایشون ندارم»

چند ماه بود که برای هم روزانه می‌نوشتیم و یا صحبت می‌کردیم که یک روز گفت: «فکر کردی که وقتشه قدم بعد رو در رابطه‌مون برداریم و کمی» …. حرفش را قطع کردم و گفتم «منظورت اینه که واقعیش کنیم؟

  واقعی هست. می خواستم بگم ملموس تر.» و با لبخندی به من چشم دوخت. هر بار اینجور به من نگاه می‌کرد، احساس وجد تمام وجودم را پر می کرد. دلم غنج می‌زد. خواستم به شوخی چیزی بگویم ولی پشیمان شدم.  نمی‌خواستم ناراحتش کنم. معمولا هر بار سعی می‌کرد مکالمه‌ی صمیمی‌تری با من

داشته باشد، ناخودآگاه شروع می کردم به شوخی کردن

 لحنش آرام تر شد. «ما هر دو می‌دونیم در چه شرایطی هستیم. هر دو مون از جوانب واقعی و غیر واقعی ماجرا هم خبر داریم. اما هر دو ما هم می‌دونیم که این رابطه چقدر برامون اهمیت داره و اگر بخواهیم هر شرایطی را به خاطرش می‌تونیم تغییر بدیم

با تردید گفتم: «می فهمم چی می‌گی. چیزی که نمی‌فهمم اینه که چطور همچین احساسی بین دو نفری که تا به حال همدیگه رو ندیدن ممکنه پیش بیاد. برای تو عجیب نیست؟

سرش را کج کرد و در حالیکه به چشمانم خیره شده بود گفت: «زندگی مرموزه. گاهی فهمیدنش اونقدرها آسون نیست

«.من نمی‌دونم دارم چه کار می‌کنم. رفتارم برای خودم غیر قابل پیشبینیه»

کی گفته ما باید همه ی جواب ها رو تو آستینمون داشته باشیم. گاهی جواب ها تو خود سوال خوابیده. اگر ما جواب همه‌ی سوال‌ها رو داشتیم، زندگی یک بازی تکرای می‌شد که تنها، بازیگراش عوض شده بودن. مرموز بودن زندگی، اون رو جالب‌تر و مهیج‌تر می‌کنه.” و بعد پرسید: «تو فکر می‌کنی این اتفاق برای من عادیه؟ فکر می‌کنی من قبلا در این موقعیت بودم؟ ‌باور کن که برای من هم یک چیز تازه است. ولی بهم بگو، تغییر آزارت می ده؟ اینکه کاری را می کنی که قبلا نکردی؟

نه. تغییرات یک جوری پشت سر هم اتفاق افتاد که من اصلا انتظارش رو نداشتم. من برای این رابطه هیچ اسمی پیدا نمی کنم

«.توی قلبت دنبال اسم بگرد»

چه قدر دلم می‌خواست در اون لحظه کنارم بود. خداحافظ که گفتیم، درست قبل از اینکه صفحه را ببندم، پیام جدیدی از او گرفتم. «آغوشی گرم با هزاران بوسه و آرزوهای خوش را بر بالهای پروانه‌ها به سویت پرواز می‌دهم تاعمیق ترین راز زندگیم را در رویایت به تو برسانند.

احساس کردم قلبم بزرگتر از سینه‌ام شده. نه، خودم بزرگتر از پوستم شدم. می‌خواستم بخندم یا گریه کنم، نمی‌دانم. بغضی گلویم را می‌فشرد. حسی که مدت‌ها تجربه نکرده بودم. می‌دانستم رازش واژه‌ای است که هر دو ما هنگام ابراز احساسمان به همدیگر،  محتاطانه از آن می‌گذشتیم اگرچه در موردش زیاد صحبت می کردیم

صدای زنگ ساعت تلفنم، قرار نهارم با جان را به من یادآوری می‌کند. قرار است در مورد پروژه‌ی تازه‌ای که اخیرا شروع کرده‌ایم با هم صحبت کنیم. نگاهم باز روی کامپیوتر می‌چرخد و به یاد روزی می‌افتم که جان را برای بار اول به مهمانی خانوادگیمان دعوت کرده بودم. نگاه پدر و مادرم می‌گفت، آنی است که هر دو سکته کنند. برای آنها دیدن من با یک مرد غیر ایرانی، یک پدیده ی دور از انتظار و غیر قابل قبول بود. با وجودیکه او را به عنوان همکار معرفی کرده بودم، تا ماه ها با این باور که من با مردی امریکایی رابطه‌ای عاطفی شروع کرده‌ام با خودشان در جدال بودند. جالب بود که از هر فرصتی هم استفاده می‌کردند تا مرا از این رابطه‌ی خیالی منصرف کنند. برای آنها، رابطه‌ی قابل قبول یعنی، رابطه ی من با یک ایرانی و من هیچ تلاشی نداشتم که آنها را از اشتباهشان بیرون بیاورم. فکر می‌کردم چه دلیلی دارد که بخواهم چیزی را توجیه کنم. می دانستم اگر روزی از کسی خوشم بیاید برایم تفاوتی نخواهد داشت که آنها چه احساسی خواهند داشت

 زنگ می‌زنم تا قرار را به هم بزنم. معمولا این کار را نمی‌کنم، اما حوصله ندارم. دلم می‌خواهد رانندگی کنم. بروم کنار ساحل بنشینم و به اقیانوس چشم بدوزم. به نقطه‌ای که اسمان آبی، بعد از گذر از یک مسیر طولانی، بوسه‌ی لطیفش را بر لب اقیانوس سودازده می‌گذارد. موسیقی امواج برای من همیشه موثر ترین آرام بخش بوده است

«چی شده؟ خیلی پکر به نظر می رسی؟»

«.بد نیستم. ببخش که دیر زنگ می زنم ولی خیلی کار داشتم»

«با لحن تمسخر آمیزی می پرسد: «باز هم مسايل خونوادگی؟

« .می خندم. «این بار نه

علی رغم تمام تلاشم، جان هیچگاه این جنبه‌ی فرهنگ من را درک نکرده است. ما چند باری در مورد نوع ارتباط های خانوادگی بین بیشتر جوامع شرقی با هم بحث کرده بودیم اما او معتقد است که ما به شکل بیمارگونه‌ای به هم وابسته‌ایم و هیچ حرمتی به فردیت و زندگی خصوصی همدیگر نمی‌گذاریم.‌ می‌دانم تا اندازه ای درست می‌گوید اما ته دل، این سیستم پشتیبانی به من دلگرمی  و حس امنیت می‌دهد. به همین دلیل بود که وقتی رابرت برای بار اول از خانواده اش صحبت کرد من متعجب شدم. گفته بود وقتی پدرش درگذشته، مادرش دچار افسردگی شده و از آنجا که تنها فرزند خانواده است احساس مسئولیت شدیدی می‌کرده. برای همین کنار خانه‌ی خودش، یک آپارتمان برای مادرش پیدا می‌کند تا به او نزدیک‌تر باشد. ظاهرا من نسبت به فرهنگ غرب کمی قضاوت ناعادلانه داشتم اما بعد از اینکه داستان را برایم تعریف کرده بود، با وجودیکه می‌دانستم این رابطه و مسئولیت پذیری، مانع دیگری بین ما خواهد بود، احساس احترام و نزدیکی بیشتری به او پیدا کرده بودم

«.قرار ما باشه برای فردا. امروز زیاد سرحال نیستم»

«.بدون اینکه دیگر سوالی بپرسد می‌گوید: «باشه. استراحت کن تا فردا

چهار صبح بود. بعد از دو روز بستری بودن، بلاخره توانسته بودم بلند شوم و پشت کامپیوتر بنشینم. از سی و دو پیامی که گرفته بودم، هشت تا از طرف او  بود. پرسیده بود: «چرا به پیام‌ها و تلفن‌هایم جواب نمی‌دی؟ روی فیسبوکت هم که فعالیت نداشتی. نگرانتم. خبری بده

با دیدن اسمش، لبخند زدم. بیشتر از هر چیزی، دلم برای حرف زدن با او تنگ شده بود. بلافاصله به آخرین پیامش جواب دادم: «سلام عزیزم، ببخش که در دسترس نبودم. تمام مدت با تب و لرز و درد شدید بستری بودم. بهت گفته بودم کمی مریضم

روی خط بود. بلافاصله جوابم را داد: «بیداری؟ الان اونجا باید صبح خیلی زود باشه. متاسفم که می‌شنوم حالت رو به راه نبوده. الان چه طوری؟

«خیلی بهترم ولی خوابم نمی‌بره.»

کاش اونجا بودم تا برات از سوپ های خوشمزه‌ام بپزم. دستات رو تو دستام بگیرم و برات انقدر داستان بگم تا خوابت ببره

« .خندیدم و نوشتم: «مطمئن نباش از دستپختت خوشم بیاد. من تو غذا خیلی سختگیرم

انگار جوابم رو ندیده بود. نوشت: «کاش  بودم و انقدر محکم در آغوشت می‌گرفتم که تمام دردها رو ازت دور کنم

اگر اینکار رو می کردی، تو هم مریض می شدی. بهتره دور باشی مبادا ویروس ها به تو هم منتقل بشه

اما تمام وجودم او را می طلبید. دلم می‌خواست که اینجا بود و انقدر محکم در آغوشم می‌گرفت که صدای ضربان قلبش را می‌شنیدم

برام مهم نیست به شرطی که با تو باشم.» و باز حس ترسی که نمی دانستم ریشه اش کجاست، درونم را به هم ریخت. نمی‌توانستم صحبت را ادامه بدهم پس بحث را عوض کردم

 «مسافرتت به دبی چی شد؟»

نمی‌دونم . شرایط کارم خیلی عوض شده به علاوه، مادرم در موقعیت خوبی نیست. دارم دنبال کسی می‌گردم که بتونه ازش مراقبت کنه. باور کن اگر امکان سفر داشته باشم. اولین سفرم پیش تو خواهد بود

راستش منتظر بودم. اینکه یک روز به من زنگ بزند و با وجد خبر بدهد که همین نزدیکی‌هاست و من وانمود کنم که به خاطر اینکه این خبر را تا لحظه‌ی آخر از من پنهان کرده از دستش عصبانی‌ام. بار اول نبود که از دیدار حرف می‌زد اما اگر واقعا می‌خواست من را ببیند، نمی‌توانست آن را ممکن کند؟ می‌خواستم بگویم، منم منتظر دیدنت هستم اما جلوی خودم را گرفتم. با خودم فکر کردم، گیریم که آمد. بعد چه؟ که می‌داند اگر ما همدیگر را ببینیم، هنوز احساس مشترکی داشته باشیم؟ مگر من تمام مدت خودم بودم. به خودم نزدیک بودم ولی نه کاملا. اما او چه؟ همانی بود که من در ذهنم داشتم؟ همانی که نشان می‌داد؟  پرسیدم: «سر کار نیستی؟

«وقت نهاره»

.نمی‌خوای  هوای تازه بخوری و کمی آقتاب بگیری؟» و به شوخی نوشتم: «آه، فراموش کرده بودم لندن بیچاره آفتاب نداره

 با لبخندی نوشت، «ترجیح می دم دمی عشق بگیرم تا آفتاب» و ادامه داد: « سورپریز دلچسبی بود که این موقع روز پیدات کردم. می خوای ویديو را باز کنی؟

 .بدون تامل جواب دادم: «نه.» نمی‌خواستم او من را در این حال زار ببیند

در نقطه‌یی کنار اقیانوس، که محل پنهانی من موقع دلتنگیهایم شده،  نشسته‌ام. نمی دانم چقدر طول کشید که به اینجا رسیدم. یادم می‌آید که آخرین باری که با هم به طور جدی صحبت کردیم همین جا نشسته بودم و او در مورد آینده‌مان نقشه می کشید

«تو خیلی ایده آلیستی. شنیدن این حرف‌ها خیلی قشنگه اما من اونها را نزدیک به واقعیت نمی بینم»

چرا که نه؟ چی باعث می‌شه فکر کنی که نمی‌تونه واقعی باشه؟ ما دو انسان بالغیم که هر روز داریم در مورد هم بیشتر و بیشتر یاد می‌گیریم. هیچوقت تجربه نکردی که با آدم‌هایی باشی که از نظر بعد مسافت بهت نزدیکن اما احساست نسبت به اونها خیلی فاصله داشته باشه؟ کدوم برای تو معنای عمیق‌تری داره؟

این ربطی به اینکه من چی فکر می‌کنم نداره. به این ربط داره که شدنی هست یا نه. ما حتی در دو شهر مختلف نه، در دو قاره‌ی متفاوت زندگی می‌کنیم. خونواده‌ی من اینجا هستند، اینجا زندگیم رو ساخته‌م. یکبار مهاجرت رو تجربه کردم. نمی‌تونم یکبار دیگر همین راه رو تکرار کنم. تو هم که اونجا کار مورد علاقه‌ت رو داری، محیطی که دوست داری و مادری که بهت احتیاج داره

من توانایی‌ها و موقعیت‌های خودم رو می‌شناسم. من همیشه برای تغییر آماده‌ام. مادرم هم بچه نیست. زندگی خودش رو داره. می‌تونم مرتب برم و بهش سر بزنم.” و بعد از یک سکوت کوتاه گفته بود: «من یک چیزی را می‌دونم. اینکه می‌خوام با تو باشم.» وقتی این را گفت نمی‌دانستم چه احساسی دارم. ترکیبی از خوشحالی و یاس. چطور ممکن بود کسی حاضر باشه از همه چیزش، برای کسی که هیچوقت ندیده بگذرد؟ کسی که تا به حال لمسش نکرده. بویش را حس نکرده، با او راه نرفته، زندگی نکرده؟ این چه حسی بود که هر کدام از ما را، اما به صورت متفاوت چنین کور کرده بود؟

موج چون کودکی که به دنبال جلب توجه است، با شیطنت خودش را تا انگشتان پایم می‌کشاند تا شاید بگوید آفتاب رو به غروب است، تا کجای خاطراتت غرق شدی؟ دلم شور می‌زند. از انتظار متنفرم

تلفنم را باز می‌کنم تا چیزی برایش بنویسم یا تلفن کنم اما فقط به صفحه‌ی تاریک آن نگاه می‌کنم

تمام احتمالاتی که در این دو ماه در ذهنم جولان داده‌اند را مرور می‌کنم. اینکه شاید دوباره روح ماجراجویش به دنبال داستانی تازه رفته و باز عاشق شده باشد. مگر نه اینکه او به همین شکل به زندگی من وارد شده بود؟ یا اینکه دچار یک مرض لاعلاج شده و تصمیم گرفته مثل یک به ظاهر قهرمان، سایه اش را در زندگی من کمرنگ کند! و ممکن بود به این نتیجه رسیده باشد که وقتش را هدر می‌داده و حال باید بیشتر به خودش و برنامه‌هایی که در ذهن داشته برسد و یا مثل خیلی از مواقع دیگر که فکر می‌کرد، می‌تواند نقش دانای کل داستان را بازی و راه خوب و بد را برای اطرافیانش انتخاب کند، به خودش حق داده که برای من و موقعیت من تصمیم بگیرد و شاید…شاید از دست من خسته شده باشد. شاید واقعا احساس من را نفهمیده باشد و شاید به این نتیجه رسیده که نمی‌تواند روی من حساب کند. چرا با آن لحن مرموز از من پرسیده بود: «چطور تو تا به حال یک رابطه ی جدی نداشتی! مگه ممکنه؟» و این دو واژه‌ی “رابطه ی جدی” در ذهنم چرخ می‌خورد.

فیسبوک را باز می‌کنم و به عکسش نگاه می‌کنم. همان که از میان چند عکسی که برایم فرستاده بود انتخاب کرده بودم و بعد شده بود عکس پروفایلش. این عکسش را خیلی دوست دارم. احساس می‌کنم با من حرف می‌زند چیزهایی را می‌گوید که هیچوقت به طور مستقیم جرات گفتنش را نداشت. اما اینبار با دیدنش چیزی درونم فرو می‌ریزد. چرا فکر کرده بودم نگاهش عاشقانه است؟ چرا به او پناه برده بودم؟ چرا از میان تمام کسانی که اطرافم بودند، باید دلم را برای او باز می‌کردم؟ او دروغگویی بود که نقشش را خوب بازی می‌کرد یا این من بودم که تمام مدت به خودم یک رویا را دروغ می‌گفتم؟ در زیر پرده‌ی اشک، تصویرش محو می‌شود. نمی‌داند چطور قلبم را شکست. من هم نمی دانم که اگر او نمی‌رفت، من تا کجای این رابطه‌ی گنگ قدم بر می‌داشتم و باز دلهره‌ای که هنگام گذاشتن نقطه‌ی  پایان هر رابطه، سروپایم را می‌لرزاند. این حس را می‌شناسم. می‌دانم  که همیشه در فکرم می‌ماند و شاید در قلبم اگر چه از همین لحظه، و با همین کلیک از زندگی مجازی‌ام برای همیشه حذف خواهد شد

فروردین ۱۳۹۲

 

 

  • White Twitter Icon
  • Facebook - White Circle
  • Instagram Social Icon